محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

43

مجمع الانساب ( فارسى )

مشاهده كردند و امير محمود را هر روز نيكبخت‌تر و مستعدتر ديدند ، غلامان البتكينى حسد در كار آوردند و با سبكتكين در نمىگرفت و ايشان را طمع چنان بود كه بعد از سبكتكين اميرى به ايشان رسد ، چاره‌اى جز آن نديدند كه ميان پسر و پدر فتنه افكنند در ايستادند و هرچه از امير محمود صادر شدى بر وى به دو صورت زشت باز نمودندى . و امير محمود در جوانى به غايت قوى و مردانه بود و بر پيل مست نشستى و به جنگ شير شدى و آسيابها كه در گردش بودى به دست خود گرفتى و خشك بداشتى و عمودهاى صدمنى را برگرفتى و گرد سر بگردانيدى و اين هنرها بنمودى ؛ همه روز خبر شهرها و ولايتهاى ياغى پرسيدى و حساد آن را به زشت‌ترين صورتى به امير گفتندى . گفتند او در خاطر دارد كه بر تو عاصى شود و بگريزد و به ولايت بيگانه رود و لشكر بر سر تو آورد هرچند سبكتكين دانستى كه محمود اين حركت نكند اما امير محمود همه روزه خبر خراسان مىپرسيد و مىگفت كه در خراسان كسى نيست و آن را به اندك روزگارى مىتوان گرفت من بروم و آن را مستخلص كنم . سبكتكين ترسيد كه او قصد خراسان كند و نتوان دانست كه چگونه باشد . و سبكتكين در كار محمود متهم شد زيرا كه ملكدارى كارى چنين است . روزى بساخت و ناگاه از بست بربست و به غزنين دوانيد و بر سر محمود فرود آمد و امير محمود در كابل بود و در خانه‌اى بود و قريب پانصد پيادهء هندو پيوسته بر در او مقيم بودند آن پيادگان چون ديدند كه امير به خشم آمده است دست به سلاح بردند و جنگ آغاز نهادند هرچند امير محمود از اندرون فرياد مىكرد كه مكنيد تا من بيرون آيم قطعا راه او ندادند كه بيرون آمدى و نه راه به پدرش كه به اندرون رفتى . و سبكتكين بفرمود چند تن از هندوان را بكشتند و امير محمود بيرون آمد بىسلاح و زمين بوسه داد . امير سبكتكين گفت او را از برابر من ببريد كه پيش سبكتكين گفته بودند كه امير محمود پيوسته خنجرى با خود دارد ترسيد كه آن خنجر ناگاه بزند و خود چنين نبود . و سبكتكين بدانست كه محمود بيگناه است فرمود كه بند آوريد ، قضا را در لشكر سبكتكين بند نبود ، امير محمود بدويد و به زندانخانه رفت و به دست خود بند بياورد و سبكتكين گفت بندش برنهيد ، هيچ كس را زهره نبود كه پيش او رفتى . امير محمود به دست خود بند بر پاى خود نهاد سبكتكين را آب در ديده بگشت . گفت اين پسر را از من دور كردند اين بدگويان ، اما از خود